فقر خود را پیش کس پیدا مکن


محنت امروز را فردا مکن

مرترا آنکس که فردا جان دهد


غم مخور آخر ترا یک نان دهد

تا بکی چون مور باشی دانه کش


گر تو مردی فاقه رامردانه کش

بر توکل گر بود فیروزیت


حق دهد مانند مرغان روزیت

از خدا شاکر بود مرد فقیر


گر دهد قوتش لب نان فطیر

خم مشو پیش توانگر همچو طاق


تا نگردی یار با اهل نفاق

مرد ره را نام وننگ از خق نیست


نفرتش از جامهای دلق نیست

هر کرا ذوق نکونامی بود


خاص مشمار که او عامی بود

گر ترا دل فارغ از زینت بود


کی هوای مرکب و زینت بود

روی دل چون از هوابر تافتی


بعد از آن می دان که حق را یافتی

هر که او از حرص دنیادار شد


بی گمان از وی خدا بیزار شد

چون شترمرغی شناس این نفس را


نه کشد بار و نه پرد در هوا

گر بپر گوییش گوید اشترم


ور نهی بارش بگوید طایرم

چون درخت زهر رنگش دلکش است


لیک طعمش تلخ و بویش ناخوش است

گر بطاعت خوانیش سستی کند


لیک اندر معصیت چستی کند

نفس را آن به که در زندان کنی


هرچه فرماید خلاف آن کنی

نیست درمانش بجز حوع و عطش


تا که سازی رام اندر طاعتش

چون شتر در ره درآی و بارکش


بار طاعت بر در جبار کش

بار این در را بجان باید کشید


ورنه همچون سگ زبان باید کشید

هر که او گردن کشد زین بارها


باشد از نفرین برو انبازها

کردهٔ بار امانت را قبول


از کشیدن پس نباید شد ملول

روز اول خود فضولی کردهٔ


وان فضولی از جهولی کردهٔ

جنبشی کن ای پسر کاهل مباش


چون بلی گفتی بتن تنبل مباش

هر که اندر طاعتش کسلان بود


حاصلش گمراهی و خذلان بود

راه پر خوفست و دزدان در کمین


رهبری برتا نمانی بر زمین

منزلت دورست و بارت بس گران


کوششی کن پس ممان از دیگران

هر که در راه از گران باران بود


هر دمش از دیده خون باران بود

لاشهٔ داری سبک کن بار خویش


ورنه در ره سخت بینی کار خویش

چیست بارت جیفهٔ دنیای دون


کز پی آن گشته خوار و زبون

وقت طاعت تیز رو چون بادباش


وز همه کار جهان آزاد باش